گذر عمر

من فکر می کنم همه از پیر شدن می ترسند . عمر زنها که از سی سال می گذرد دیگر رغبت چندانی به گفتن سن شان ندارند . مردها هم معمولا” تلاش می کنند تا نشان بدهند که از نظر روحی جوان مانده اند . اینها همگی نشانه های ترس از پیری هست . اما بهرحال عمر ما در گذر است . دیروز در اتوبوس نشسته بودم و داشتم یکی از روزنامه های معروف انگلیسی را میخواندم . مطلب جالبی داشت تحت عنوان ” پنجاه علامت اصلی پیری ” . در واقع گزارش یک مرکز مطالعاتی بود که بعد از گفتگو با 2000 نفر از اشخاص بالای 18 سال حاصل شده بود و پی برده بود کسانی که رو به پیری می روند ، به تدریج ، چه تغییراتی در رفتار و علایق و حتی ظاهرشان پدیدار می شود . در ممالک مترقی دنیا ، پیر شدن فصل تاره ای از لذت بردن از زندگی است و صفای خودش را دارد . بهرحال ، تحقیق و مطالعهء مذکور به این نتیجه رسیده بود که شما بی آنکه خود بدانید پیر شده اید ، اگر این حالات در شما بوجود آمده است :

احساس خستگی و کوفتگی می کنید و حوصلهء انجام هیچ کاری را ندارید .

وقتی خم میشوید حس می کنید کمرتان درد می گیرد .

ضمن صحبت کردنتان می گویید “وقتی من جوان بودم .. ” .

حس می کنید همه چیز عوض شده و دنیا یک جور دیگری شده است . به همین دلیل بین حرفهایتان همیشه می گویید ” زمان ما اینجوری نبود .. قدیمها این چیز یک جور دیگری بود .. آن وقت ها مردم آن جوری بودند یا این جوری نبودند.. ” .

موهایتان کم پشت میشوند یا می ریزند .

ترانه های جدید را نمی شناسید و یا ، برخلاف ترانه های قدیمی ،  شعرهایشان را از حفظ نیستید .

حس می کنید موی دماغتان بلند شده است ، توی گوش هایتان مو رشد کرده ، ابرویتان رشد می کند و کلا” صورت تان پر مو شده است .

از جاهای پر سر و صدا بدتان می آید و از شلوغی و ازدحام فرار می کنید .

کم کم احساس می کنید درد مفاصل و پا درد گرفته اید و از درد دست و پایتان صحبت می کنید .

اسم آدمها را فراموش می کنید . یعنی حس می کیند خیلی ها را که می بینید و عکسهایشان را نگاه می کنید ، از روی چهره می شناسید ، اما اسم شان را بیاد نمی آورید .

وقتی برای لباس خریدن می روید و لباس ها را امتحان و برانداز می کنید ، بیشتر نه به طرح و رنگش بلکه به راحت بودنش اهمیت می دهید و میخواهید چیزی بخرید که وقتی پوشیدید توی آن راحت باشید .

قیافهء پلیس ها و پزشک ها را که می بینید حس می کنید خیلی جوان هستند . در واقع حس می کنید پلیس ها و پزشک هایی که این روزها دارید می بینید یک مشت بچه هستند!

وقتی تلویزیون نگاه می کنید خوابتان می گیرد .

حس می کنید بعد از ظهرها خسته هستید و خوابتان می گیرد . پس حتما” باید یک چرتی بزنید .

وقتی جوان ها دارند با هم حرف میزنند احساس می کنید موضوع صحبت شان خیلی ساده و بی ارزش هست و علاقه ای ندارید واردگفتگویشان بشوید . حس می کنید از موضوع حرف هایشان لذت نمی برید و یا اصلا” نظری در آن زمینه ها ندارید که بخواهید بگویید.

از تلویزیون های جدید و دیجیتال چیزی سر در نمی آورید . در واقع بجز روشن و خاموش کردن شان کار دیگری بلد نیستید و سایر تنظیماتش را نمی توانید انجام بدهید .

کلا” از عالم تکنولوژی عقب افتاده اید و با پدیده ها و وسایل و ابزار جدیدی که هر روز به بازار می آیند غریبه هستید . خیلی از دستگاه هایی که پشت ویترین فروشگاه ها می بینید برایتان چیزهای عجیب و غریبی هستند و کلا” نمی دانید که اصلا” چی هستند . در واقع با پیشرفت علم و تکنولوژی مشکل پیدا کرده اید!

یا عینکی شده اید و یا عینک تان همیشه همراهتان است .

خواننده های جدید را نمی شناسید و حس می کنید یک مشت آدم لوس و جوان جغلهء جلف هستند که شعرهایی بی معنی و بی سر و ته میخوانند .

از همه چیز شکایت دارید .. چرا این اینجوری هست؟ .. چرا آن آنجوری هست؟ .. این چه وضعش هست؟ ..

از بلند کردن وسایل سنگین می ترسید چون  حس می کنید کمرتان درد می گیرد .

حس می کنید برنامه های تلویزیون خیلی مزخرف شده اند و بخصوص سریال ها واقعا” آشغال شده اند و همیشه می گویید ” من نمیدانم شما از چه چیز این برنامه یا سریال خوشتان می آید؟”

به نظرتان مجری های جدید تلویزیون خیلی جلف و خنک و لوس و بی مزه هستند

حواس پرتی گرفته اید و همه چیزتان را توی خانه گم می کنید و از صبح تا شب یا دنبال جورابتان می گردید ، یا کیف تان ، یا کلیدتان و یا عینک و موبایل تان .

حوصلهء تماشا کردن یک شبکه تلویزیونی را ندارید و دائم از این کانال به آن کانال می روید و خودتان هم دقیقا” نمی دانید دنبال چه می گردید؟

خیلی آهسته و با احتیاط رانندگی می کنید .

ترجیح میدهید در وقت آزادتان توی خانه بمانید و در منزل خودتان را سرگرم کنید تا اینکه شال و کلاه کنید و از خانه بیرون بروید . کلا” حوصله بیرون رفتن و گشت و گذار را ندارید .

جلوی مغازه ها که رد میشوید ، از تماشای وسایل قدیمی که پشت ویترین ها هستند  لذت می برید  از دیدن اشیا و ابزار و هرچیزی که قدیمی هست خوشتان می آید .

همکاران جوانتان را به چشم یک مشت بچهء بی تجربه و بیسواد می بینید .

وقتی میخواهید خانهء دوست تان یا برادر و خواهر و خاله و دایی تان تان بروید حوصلهء پوشیدن کفش را ندارید و ترجیح میدهید با همان دمپایی معمولی تان بروید .

وقتی قصد بیرون رفتن دارید ، همین که احساس کردید هوا یک مقدار خنک شده است ، حتما” یک ژاکت یا بلوز گرم هم بر میدارید چون حس می کنید بیرون که رفتید ممکن است سردتان بشود .

وقتی یک نفر به شما جوراب پشمی هدیه میدهد خوشحال میشوید .

وقتی تصمیم می گیرید لاغر بشوید حس می کنید دیگر نمی توانید ظرف چند روز سه کیلوگرم وزن کم کنید .

از پله ها که بالا می روید نفس تنگی می گیرید .

وقتی میخواهید با دوستان و خانواده به پارک یا بیرون از شهر بروید حتما” فلاسک چایی تان را هم باید با خودتان ببرید! کلا” چایی خوردن در زندگی تان خیلی مهم شده است .

حس می کنید کم کم به باغبانی و گل کاری خیلی علاقمند شده اید .

ترجیح میدهید با پولی که دارید وسایل منزل بخرید تا اینکه با آن به گردش و تفریح بروید .

بیرون که میخواهید بروید بنا به سرد و گرم بودن هوا لباس می پوشید و کفش تان را هم بنا به راحتی اش انتخاب می کنید ، نه بنا به مد روز .

با حیوانات مهربان تر شده اید و دوست دارید برای پرنده ها دانه بریزید . دلتان میخواهید یک گوشه ای بنشینید و غذا خوردن گنجشک ها را تماشا کنید .

حس می کنید کم کم دارد از بازی هایی مثل شطرنج و تخته نرد خوشتان می آید .

از مهمانی رفتن به خانه هایی که بچه دارند خوشتان نمی آید و از سر و صدای بچه ها فراری هستید .

احساس می کنید گوش هایتان بزرگتر شده اند!

دوست دارید در کارهای خیریه شرکت کنید و در جمع بزرگان بنشینید .

خریدن انواع و اقسام کرم های بهداشتی و آرایشی جزو خریدهای معمول تان شده است و دائم دغدغهء پوست صورت تان را دارید .

مواظب غذا خوردنتان هستید و احساس می کنید بعضی چیزها را نباید بخورید چون با مزاجتان سازگار نیست .

جوانترها را یک مشت بچه می بینید که باید نصیحت شان کنید و از موضع حق به جانب نظرتان را دربارهء خیلی چیزها و خیلی آدمها صراحتا” بیان می کنید و اصلا” هم برایتان مهم نیست که چه حسی پیدا کنند یا دربارهء شما چه قضاوتی می کنند.

—————————————–

این مشخصاتی بود که روزنامهء متروی بریتانیا نوشته بود و بنده صرفا” ترجمه اش کردم . اگر این علائم را در خودتان احساس می کنید ، معنی اش این است که از نظر روحی یا جسمی و یا هر دو ، از دنیای جوانی فاصله گرفته اید و در حال پیر شدن هستید . البته پیر شدن لزوما” بالا رفتن سن و سفید شدن موهای سر و عصا به دست شدن و مادر بزرگ و پدر بزرگ شدن نیست. معنی اش صرفا” این هست که بهرحال دیگر آن جوان نوزده ساله و بیست ساله سابق که بودید نیستید . از گذر عمر و پیرشدن هم نباید ترسید . میان سالی و پیری هم عالم خودشان و لذت های خاص خودشان را دارند .

  • 19 Jun 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

شالیزارهای شمال

شالیزارهای شمال .. این عکس را خودم گرفتم . گیلان ، جایی بین لاهیجان و سیاهکل . عطر برنج همه جا پیچیده بود . روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر و بسیار زیباتر دیده شود .

نلسون ماندلا

 ماندلا .. صبورتر از تاریخ ، و محکم تر از میله های هر زندان

  • 14 Jun 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

حسن روحانی - رفسنجانی


در حال حاضر اولویت من نه دموکراسی هست و نه حقوق بشر . آنچه که برای من ضروری و فوری هست “حفظ مملکت ایران” و دور نگه داشتن ملت ایران از وقوع جنگ و قحطی و مرگ است . اگر قرار باشد ایران تبدیل به عراق و سوریه ای دیگر شود و میلیونها نفر از هموطنانم در جنگ با اشغالگران خارجی یا در جنگ های تجزیه طلبانه و برادرکشی های داخلی کشته شوند و ایران تکه تکه شود ، من نه دموکراسی میخواهم و نه حقوق بشر را . اصلا” وقتی دیگر ایرانی باقی نمانده باشد ، دموکراسی و حقوق بشرم را میخواهم چه کنم؟ من که به بهبود اوضاع امید چندانی ندارم ، اما واقعا” امیدوارم بشود کاری کرد تا وضعیت ملت و مملکت ایران از آنچه که هست لااقل بدتر نشود . به من می گویند چرا صحبت از تحریم انتخابات نمی کنی؟ اما چرا باید این انتخابات را تحریم کنم؟ آنهمه قهر کردیم و تحریم کردیم و تعیین سرنوشت خودمان را به دیگران سپردیم و به گوشه ای خزیدیم و نظاره گر بالا آمدن بی ارزش ترین و بی لیاقت ترین مدیران ممکن در مملکت ایران بودیم ، چه شد؟ در عالم سیاست باید واقع بین بود . من نمی توانم در عالم هپروت بسر ببرم و مانند فیس بوک بازهای “سیاسی – روانی” مقیم اروپا و آمریکا ، توقع داشته باشم دالایی لاما یا نلسون ماندلا رییس جمهور کشورم شود و بگویم “کاندیداهای ریاست جمهوری اسلامی هیچ فرقی با هم ندارند” . البته این کاندیداها هیچکدامشان دالایی لاما و نلسون ماندلا نیستند اما با هم فرق دارند . حسن روحانی با جلیلی فرق دارد کما اینکه میرحسین موسوی هم با احمدی نژاد فرق بسیار داشت . این از طنز روزگار است که آدمی مثل من هم مدافع شرکت در انتخابات ریاست جمهوری حکومت جمهوری اسلامی شده است . اما چاره ای جز این نیست . اگر بتوانم کاری کنم که سرنوشت ملتم و مملکتم به دست آدمهای بی ملاحظه و خام و بی تجربه ای مانند احمدی نژاد و جلیلی نیفتد ، خب چرا کاری نکنم؟ و اگر بشود سکان هدایت – لااقل – بخشی از تصمیم گیری های کشورم را به دست آدمهای نسبتا” پخته و عاقل و باتجربه ای مانند رفسنجانی و روحانی بسپارم ، چرا چنین نکنم؟

کم نیستند کسانی که در خارج از کشور نشسته اند و برای شروع یک جنگ وحشتناک در ایران لحظه شماری می کنند و به خیال خام خودشان فردای جنگ هم می توانند بروند و بر ملت و مملکت ایران حکومت کنند . خیلی های دیگر هم هستند که برای انتقام گرفتن از حکومت ایران حاضرند تا بنیان مملکت ایران را بر باد فنا دهند . اما من جزو اینها نیستم . وجود مملکت ایران برایم این ارزش را دارد که در چنین روزهای حساس و سرنوشت سازی ، پا بر وجود خودم بگذارم و تمام رنج ها و محنت هایی که در عمرم – و از دست دولت رفسنجانی و علی فلاحیان و سعید امامی اش – کشیدم را فراموش کنم و هموطنانم را تشویق به رای دادن کنم . شاید کسی که مد نظر من هست انتخاب نشود و اکثریت مردم ایران به شخص دیگری رای دهند . اما حداقل نتیجهء کارم این است که بعدها دچار عذاب وجدان نخواهم شد . من بالاخره باید یک جایی حسابم را از آنهایی که کمر به نابودی و تجزیهء مملکت ایران بسته اند و در انتظار حملهء نظامی خارجی ها به وطنم و دیدن قحطی و مرگ مردم ایران نشسته اند ، جدا کنم . ما درخت افکن نه ایم آنها گروهی دیگرند – باوجود صد تبر یک شاخ بی بر نشکنیم ..

———————————————————–

پیج من در فیس بوک اینجا هست

  • 13 Jun 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

شیخ احمد کافی

عکس بالا : مرحوم شیخ احمد کافی ، در ایام جوانی و محبس ساواک

تابستان 1357 که هنوز خبری از انقلاب نبود ، به زیارت امام رضا رفتیم . من دانش آموز بودم و به کلاس دوم دبستان می رفتم . در مشهد پدرم ما را به زیارت خواجه ربیع برد که در آنزمان بقعه ای کوچک و محقر داشت . بعد دستم را گرفت و گفت برویم برای شیخ احمد کافی فاتحه ای بخوانیم . از مرگ کافی تنها چند روز بیشتر نمی گذشت . مزارش هنوز سیمانی و بدون سنگ قبر و در اتاقک کوچکی بود ، شاید یک متر و نیم  در دو متر . پدرم برایش گریه کرد . وقتی بلند شدیم و بیرون آمدیم دو مرد تنومند که زیر نظرمان داشتند ، آمدند پدرم را با خودشان به گوشه ای از حیاط بقعهء خواجه ربیع بردند و از من مادر و خواهرانم خواستند منتظرش بمانیم . آن مردها ماموران ساواک بودند و وقتی مطمئن شدند که زوار امام رضا هستیم و قصد سیاسی هم نداریم ، از پیگرد پدرم صرف نظر کردند . ما در بازگشتمان از مشهد نوار یکی از روضه های شیخ احمد کافی را به عنوان سوغات با خودمان به خوزستان بردیم . اسم روضه اش وصیتنامه بود . چند ماه بعد که انقلاب شد ، اسم کافی هم ورد زبانها شد و ما برای مهمانهایمان ، مفتخرا” ، نوار کافی را می گذاشتیم .

شیخ احمد کافی واعض و روضه خوان بود مثل هر آخوند و روضه خوان دیگری . اما به تصور من ، او هرچه را که بر منبر می گفت از دلش بر می آمد و برای دل خودش هم می گفت . گاه نقل تاریخ می کرد ، گاه امر به معروف می کرد ، گاه نصیحت می کرد ، گاه اشارات سیاسی داشت ، گاه می خندید و گاه گریه می کرد . من احساس می کنم کافی حرفهایش را بی مخاطب میزد و در همهء آنها صادق بود . یادم می آید در آن زمان ملاها و آخوندها ، روضه شان که تمام میشد ، برای سرطانی ها و قرض دارها و همهء گرفتارها دعا می کردند . اما خصوصیت کافی این بود که از این هم فراتر می رفت و مشخصا” برای زندانی ها هم دعا می کرد . بعدها که شریعتیست شدم متوجه شدم شیخ احمد کافی از مخالفین سرسخت دکتر علی شریعتی بوده ، اما علاقه و ارادتم به کافی هرگز کم نشد و هنوز هم  با همان حس و حال قدیم و ایام کودکی ام ، پای صدایش می نشینم .

کافی خودش زندان کشیده بود و رنج دیوار و زنجیر را می دانست . به همین دلیل هم همیشه برای خلاصی زندانیان دعا می کرد و فرقی هم برایش نداشت که به چه جرم و اتهامی گرفتارند. من در سالهایی که حبس و زندان می کشیدم در خیلی از شبهای تنهایی و ناامیدی ام ، خاطرم را با ذکر و یاد روضه ها و دعاهای کافی تسلی میدادم . اکنون از مرگ شیخ احمد کافی سالها می گذرد . او در وقت وفاتش تنها 42 سال از عمر شریفش می گذشت و همسن امروز من بود . بعد از مرگ کافی انقلاب شد و بازار وعض و روضه ها و روضه خوانها هم رونق بسیار گرفت . من هنوز هم هرگاه که توفیقی نصیبم شود پای منبر آخوندها و ملاها و دیگر محبان اهل بیت می نشینم . اما برایم هیچ روضه ای روضهء کافی نمی شود .  منبرها که تمام میشوند ، انگار چیزی را کم دارند . و سالهاست که بعد از هر روضه ای ، همیشه یک حرف ناگفته باقی میماند . دیگر کسی برای زندانیان دعا نمی کند .

……………………..

برای شنیدن روضهء زندان کشیدن های امام موسی بن جعفر با صدای احمد کافی اینجا را کلیک کنید

(از دقیقه یک و نیم به بعد)

  • 11 Jun 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

پوتین و همسرش

چند سال پیش داشتم از یکی از شبکه های تلویزیونی بریتانیا فیلم مستند جالبی را دربارهء زندگی شخصی ملکه الیزابت می دیدم . بسیاری از مردم دنیا تصور می کنند ملکه الیزابت صرفا” حاکم کشور انگلستان است ، اما چنین نیست . ملکه الیزابت بجز بریتانیا فرمانروای پانزده کشور دیگر دنیا نیز هست ، از جمله سه کشور استرالیا ، کانادا و نیوزیلند . در نتیجه او را قدرتمندترین و بانفوذترین زن جهان میشناسند . خاندان ملکه الیزابت با بیش از چهارصد سال پادشاهی ، یکی از قدیمی ترین خانواده های اشراف زاده و اصیل ترین خاندان سلطنتی جهان نیز محسوب میشوند . اما با این وجود ، همین زن در خانه اش و در کانون خانواده اش برای شوهرش نه یک ملکهء باشکوه و قدرتمند و شاهزاده و اشراف زاده ، بلکه همسری بسیار ساده و خاکی و مهربان و دلسوز است . در یکی از صحنه های  فیلمی که از زندگی روزمره ملکه الیزابت نشان می دادند ، وی در حال دم کردن چایی بود و رو به دوربین دربارهء همسرش (شاهزاده فیلیپ) می گفت ” هر صبح که از خواب بیدار میشوم اول برای فیلیپ صبحانه درست می کنم ..  فیلیپ عاشق چایی دم کردن من است و همیشه می گوید عطر و طعم چایی تو در دنیا بی نظیر است ” و بعد با یک هیجان و ظرافت زنانه و بامزه ای ادامه داد ” من و فیلیپ همدیگر را خیلی دوست داریم ..”  پیوند زناشویی در کشورهای شمالی اروپا چندان عمیق و گرم و مستحکم نیست و سالهاست که بنیان خانواده در بریتانیا بسیار سست و پوشالی شده است . در واقع کمتر پیمان ازدواجی هست که میان انگلیسی ها بسته شود  و چندی بعد با طلاقی ساده به پایان نرسد . جامعه شناسان و روانشناسان علت اصلی آن را سرد بودن رابطه میان زن ها و شوهرهای اروپایی می دانند . دامنهء این طلاق ها به خانوادهء سلطنتی بریتانیا هم رسیده است که اوج آن ماجرای طلاق و جدایی دیانا وهمسرش شاهزاده چارلز بود . اما در عین حال و با وجود همین وضعیت و شرایط ، ملکه الیزابت و همسرش شاهزاده فیلیپ (که یونانی هم هست) بیش از شصت سال است که در صلح و صفا و آرامش و به خوبی و خوشی با یکدیگر زندگی می کنند . زندگی گرم و شاد ملکه الیزابت زبانزد همهء مردم بریتانیاست . شاید دلیل اصلی این شادکامی را در صحبت های شاهزاده فیلیپ ، همسر ملکهء بریتانیا ، پیدا کرد . او چندی پیش گفته بود ” ملکه الیزابت فرمانروای چندین کشور دنیاست ، اما در کانون خانواده ام و وقتی که به من می رسد صرفا” مادری دلسوز و همسری بسیار خاکی و مهربان و باوفاست .. من در طول بیش از نیم قرن زندگی مشترکم با او هیچگاه متوجه شغل و مقام و موقعیتش نشدم ، چرا که در خانه و در رابطهء عاطفی مان هرگز مقامش را نشانم نداد و هیچگاه نخواست برایم فراتر از یک همسر مهربان و باوفا باشد .. من و الیزابت عاشق همدیگریم .. وقتی میز صبحانه را با هم می چینیم ، نه من شاهزاده هستم و نه او شهبانو .. من همیشه برای او صرفا” فیلیپ بودم و او همیشه برای من فقط الیزابت بود” .

دوم – امروز اعلام شد ولادیمیر پوتین ، ریاست جمهور روسیه ، پس از سی سال زندگی مشترک و با داشتن دو دختر بزرگ ، از همسرش (لیودمیلا) طلاق گرفت و جدا شد . در یکی دو سال اخیر شایعات زیادی درباره زندگی خصوصی پوتین رایج شده بود و همه می دانستند که وی بزودی از همسرش جدا خواهد شد ، هرچند کسی علت دقیق آنرا نمی دانست . اما در بیانیه ای که امروز از سوی همسر پوتین برای خبرنگاران خوانده شد علت این جدایی مشخص شد . لیودیملا با تاسف گفته بود ” ولادیمیر غرق در کارش شده بود و دیگر توجهی به من نداشت ” . وی چندی پیش در جای دیگری نیز گفته بود ” البته ولادییمر پوتین برای کشور روسیه رهبر بزرگ و بسیار قدرتمندی هست اما در منزل و برای من همسری عاشق پیشه و شوهری با احساس نبود .. او آنقدر غرق در کار و شغلش بود که حتی برای عروسی مان هم  دیر به مراسم رسید .. ” .

سوم – من وقتی به دور و اطراف خودم نگاه می کنم و یا حتی تجربه های شخصی خودم را مرور می کنم ، متوجه میشوم کم نیستند مردان و زنانی که آنچنان غرق در شغل و کار و درآمد و مقام و موقعیت خودشان شده اند که نقش شان در رابطهء عاطفی شان را فراموش کرده اند . و از آن بدتر اینکه کار و مقام و موقعیت شغلی و اجتماعی شان را نیز وارد حریم زندگی شخصی و خصوصی و خانوادگی شان کرده اند . مرد یا زنی که شغل اداری و موقعیت رسمی و مقام اجتماعی و یا کار و سرگرمی اش را تبدیل به اولویت اصلی و اول زندگی اش کند و نتواند در روابط شخصی و عاطفی اش  آنرا کنار بگذارد و بخواهد در مقابل همسرش نیز همانی باشد که در بیرون از خانه هست ،  به سرعت جذابیت عاطفی و عاشقانه اش را از دست میدهد و زندگی شخصی اش سرد و بی روح میشود ، حتی اگر مهمترین آدم دنیا باشد . آنچه که شاهزاده فیلیپ را شصت سال در کنار ملکه الیزابت نگه داشته است حس عاشقانه ای هست که میان این دو نفر وجود دارد . و آنچه که لیودمیلا را از ولادیمیر پوتین جدا کرد حسرت داشتن یک حس و رابطهء عاشقانه بود . در واقع همسر پوتین در مطلبی که امروز برای خبرنگاران نوشته بود پوتین را خطاب قرار داده بود و این حقیقت را به تلخی بیان کرده بود که ” برایم چه فرقی می کند کیستی ، وقتی که دیگر عاشقم نیستی ” .

  • 8 Jun 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

به قراری که جراید کشورمان اعلام کردند ، بالغ بر ششصد نفر از هموطنان عزیزمان برای شرکت در انتخابات قریب الوقوع ریاست جمهوری ثبت نام کردند ، البته نه برای رای دادن بلکه جهت رییس جمهور شدن . ظاهرا” بجز سی چهل نفر از اشخاصی که واقعا” جزو رجال سیاسی مملکت بودند و یا اینکه بهرحال یک چنین تصوری نسبت به خود داشتند ، سایر کسانی که متقاضی نامزدی ریاست جمهوری بودند – تا جایی که جراید به شرح سکنات و وجنات و حرکاتشان پرداخته اند و عکسهایشان را هم منتشر کرده اند – اهل سیاست نبودند و مشخصا” اینکه در کار خود و نامزد شدن شان هم جدی نبودند . برخی از آنهاحتی با ظاهر و لباس هایی عجیب و غریب وارد وزارت کشور شده بودند . در اینکه تقریبا” همهء این حضرات از رد صلاحیت شدن خودشان مطمئن بودند که شکی نیست ، اما هدفشان از این کارها چه بود؟ من واقعا” نمی دانم . بعضی ها می گویند این اشخاص عموما” از نظر روحی – روانی حال و روز خوبی نداشتند .  برخی می گویند کار این افرد نوعی اعتراض به وضع موجود بود . بعضی های دیگر دلیل حضور این افراد در وزارت کشور را صرفا” جهت قرار گرفتن در مقابل دوربین خبرنگاران و لذت بردن از دیدن تصویر خود در رسانه های جمعی عنوان می کنند . بعضی ها دیگر معتقدند این کار در واقع ریشخند عامدانهء این متقاضیان نامزدی به کل عالم سیاست بود . برخی ها هم بر این باورند این قبیل اشخاص با دیدن بعضی اتفاقات سیاسی در کشور به این نتیجه رسیده اند که استاندارد مقام ریاست جمهوری بقدری پایین آمده است که آنها هم با همین شکل و شمایل و سطح عقلی که دارند می توانند رییس جمهور مملکت ایران شوند . بعضی ها هم نگاه بدبینانه ای به ماجرا دارند و حضور و ظهور این اشخاص را کار کسانی می دانند که در جست و جوی یافتن دست آویزی برای توجیه رد صلاحیت کردن همهء کاندیداهای ریاست جمهوری ایران بودند .. و الی آخر .

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

با پاپیون و گردنبند رنگی

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

با کراوات و بدون کت

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

با دمپایی (آنهم دو سایز کوچکتر از پایش)

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

دخترهای کم سن و سالی که معتقد بودند جزو رجال سیاسی (یعنی مردان سیاستمدار) کشور هستند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

دانشجویان ترم دومی و بیست و چند ساله ای که از راه دوری آمده بودند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

اشخاصی با شکل و شمایل جان وین و کابوهای قرن نوزدهم آمریکا و گردنبند و نشان فروهر

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

کارمندانی بازنشسته که از فرصت استفاده کرده و در مقابل خبرنگاران از گرانی می نالیدند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

مردانی با دشداشهء عربی و شعارهای نامفهومی که روی آن نوشته بودند و نیزه ای به دست که رویش دسته گل گذاشته شده بود

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

مردانی با ترکیبی از ظاهر چه گوارا و صمد آقا

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

اشخاص موقری که به مسافرین پرواز تهران – لندن بیشتر شباهت داشتند تا متقاضی ثبت نام جهت رییس جمهور شدن

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

شنگول هایی که مناسب بازی در سریالهای سوپر مارکتی مهران مدیری بودند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

پیرمردهای زنده دلی که غالبا” در پارک ها پاتوق دارند و از طریق شنیدن تفسیرهای سیاسی رادیو بی بی سی و نظرات باقر معین و صادق صبا ، مفسر و تحلیلگر سیاسی شده اند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

خانم های کاراته بازی که اصرار داشتند ثابت کنند بجز آشپزی کارهای دیگری هم بلدند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

آدمهایی که شکل و شمایل شان مخلوطی از بساز و بفروش ها و نوحه خوانهای هیئت های سینه زنی و شوفرهای تریلی بود و مایل بودند به عنوان کاندیدای بسیجی شناخته شوند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

کسانی که شبیه به داستان نویس ها و کارگردانهای ورشکسته و شاعران نوپرداز دههء پنجاه شمسی بودند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

افرادی که با درشکه به وزارت کشور آمده بودند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

اشخاصی که با داد و فریاد خودشان را واجد شرایط ریاست جمهوری می دانستند (این شخص محترم وقتی شنید ثبت نامش نمی کنند از شدت ناراحتی غش کرد)

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

جوانهای بدبخت و مایوسی که از سر بیچارگی غرق در شخصیت قهرمانهای فیلمهای قدیمی گشته و در عصر اینترنت و ماهواره ، کاریکاتوری از کاراکتر ناصر ملک مطیعی شده اند

نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران

 و زن مسنی با کلاه کاموایی و بافتنی ، و حرکات عجیب و غریبی که خبرنگاران را دچار بهت و حیرت کرده بود ..

من واقعا” هنوز نمی دانم اشخاصی از این دست – که تصویر برخی از آنها را در اینجا گذاشته ام – واقعا” با چه اعتماد به نفسی و با چه تحلیلی و بر اساس چه منطق و معیاری خود را فردی مناسب جهت بدست گیری مقام ریاست جمهوری مملکت ایران دانسته بودند؟

  • 23 May 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

سرباز کهنه کار

سربازان کهنه کار همیشه با جنگ مخالفند . تنها کسانی بر طبل جنگ می کوبند که هرگز نجنگیده اند .. عبداللطیف عبادی

————-

عکس از علی ستارپور

  • 19 May 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

امروز خداوند توفیقی نصیبم کرد و نمایشگاه کتاب تهران را به کل دیدم و تمام غرفه های آن را هم با دقت گشتم و هزاران کتاب را هم برانداز کرده و بعضا” ورق زدم . آخرین باری که در نمایشگاه کتاب تهران شرکت کردم اردی بهشت 1377 (پانزده سال پیش) بود که در محل دائمی نمایشگاه های تهران برگزار شد و در دیدنش به من بسیار خوش گذشت و یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی ام  شد . اما نمایشگاهی که امروز دیدم همان نبود که  در سال 1377 دیده بودم . بهرحال ماحصل دیده هایم را در اینجا می نویسم .

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران 1392

عکس بالا : نمایشگاه کتاب تهران 1392 ، ورودی شبستان مصلای تهران ، محل غرفه های ناشران . عکس از خودم . روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر و واضحتر دیده شود .

محل برگزاری نمایشگاه کتاب تهران کجا بود؟

نمایشگاه کتاب تهران در محل مصلای این شهر برگزار شده است . مصلای تهران در واقع مسجد بسیار بزرگی هست که نمی دانم چرا به آن می گویند مصلای تهران و مثلا” نمی گویند مسجد جامع تهران؟  برخلاف معماری مشهور و بی نظیر و دل انگیز صفوی و مسجدهای کاشی کاری شدهء آن عصر (و علی الخصوص بناهای این دوره در اصفهان) که در کل عالم از سر زیبایی شان شهرهء عام و خاص هستند ، معماری مصلای تهران به غایت زشت و بی هویت است . من واقعا” در شگفتم از کار معماران و طراحان و سازندگان مصلای تهران که بجای آنکه مسجدی زیبا و کاشی کاری شده و آبی و فیروزه ای و درخشان و با معماری صفوی و به سبک بناهای تاریخی اصیل ایرانی – مانند میدان شاه اصفهان – بسازند و مصلای تهران را نگین زیبای شهر تهران و در واقع زیباترین و باشکوه ترین مسجد ایران کنند ، ساختمانی عظیم و بی رنگ و دلگیر و سیمانی و بی روح و بی هویت ساخته اند که نه تنها هیچ شباهتی به معماری ایرانی ندارد بلکه اساسا” قرابتی با معماری اسلامی هم ندارد . به نظر من ، دویست هزار هکتار از زمین های یکی از بهترین نقاط تهران و صدها میلیارد تومان پول بیت المال را خرج کرده اند و در واقع به هدر داده اند تا بنایی را بسازند که گنبدش به تنها چیزی که شباهت ندارد گنبد مسجدهای ایران است و گلدسته هایش – که از زمین روییده اند -به تنها چیزی که قرابت ندارند ، گلدسته های مساجد ایرانی است . اصلا” گلدسته های مصلای تهران بیشتر از اینکه به گلدسته های زیبای مساجد ایرانی شبیه باشند ، به موشک های زمین به زمین آماده پرتاب شباهت دارند .  مصلای تهران به گونه ای ساخته شده که نور طبیعی به میزان کافی در آن نمی تابد و هوای تازه و آزاد به قدر کفایت در آن گردش نمی کند . سیستم تهویهء آن نیز ناقص است و کارایی لازم را ندارد ، به گونه ای که من در بازدیدم از غرفه های موجود در آن به شدت گرمم شد و نفسم گرفت و دچار حالت خفگی شدم . خدا می داند اگر در فصل تابستان هزاران نمازگزار با هم در آن به نماز و دعا بایستند چه می شود؟ من تصور می کنم  یک چنین معماری نادرستی وهن فضای روحانی و معنوی مسجد هست و امیدوارم مقامات ذیربط همتی کنند و تا ساخت این بنا به پایان نرسیده است و هنوز فرصتی باقی هست ، در تغییر و بهسازی این مسجد کوتاهی نکنند . دیگر اینکه برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در فضای مقدس مصلای تهران کار خوبی نیست . اساسا” مسجد جایگاه کسب و کار و رونق بازار و نمایشگاه و فروشگاه کسی نیست . نمایشگاه کتاب تهران باید برگردد به همان فضای دلباز و روحنواز سابق خودش . گنبد و گلدستهء مصلای تهران هم باید به سبک صفوی و مساجد اصفهان ساخته شود ، با گنبدی ساده و زیبا و درخشان و کاشی های آبی اش  و حوض و فواره هایی که در شان یک مسجد ایرانی باشد . مسجد باید ساده و زیبا باشد نه عظیم و بی روح .

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران 1392

 عکس بالا : نمایشگاه کتاب تهران 1392 ، داخل شبستان مصلای تهران ، غرفه های ناشران کتاب . سقف مصلا را به سبک مساجد سوریه و شمال آفریقا تزیین کرده اند . عکس از خودم . روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر و واضحتر دیده شود .

و اما نمایشگاه کتاب تهران :

بیش از سیصد غرفهء کتاب و محصولات فرهنگی در نمایشگاه کتاب تهران برپا شده بود . به نسبت جمعیت ده – دوازده میلیون نفری تهران و ملی بودن این نمایشگاه ، تعداد بازدید کنندگانش چشمگیر نبود .

فضای باز مصلای تهران را به غرفه های کتابهای کمک آموزشی دانش آموزان و دانشجویان و نیز کتابهای آموزش زبان و شرکت های فروش اینترنت و امثال اینها اختصاص داده بودند . در واقع بهترین جای نمایشگاه را به آنها داده بودند و تصور می کم اجارهء بیشتری هم از آنها گرفته بودند . غرفه های ناشران سایر کتابها را نیز در شبستان (داخل مسجد) برپا کرده بودند .

ناشران به شکل واضح و روشنی نمایشگاه کتاب را با بازار کتابفروش های مقابل دانشگاه تهران عوضی گرفته بودند و بجای معرفی کتابهای خود و توضیح دادن دربارهء آنها ، صرفا” به فروش کتاب و جیب و درآمد و کاسبی خودشان فکر می کردند به گونه ای که بعضی از آنها جارچی هایی را هم استخدام کرده بودند که نمایشگاه کتاب تهران را با پیاده روهای خیابان انقلاب عوضی گرفته بودند و از داخل غرفه های خود با صداهای انکر الاصوات شان فریاد می زدند ” بدو بدو که حراج شد! .. فقط دو هزار تومن! .. کتابهای نایاب و ارزشمند .. فقط دو هزار تومان .. بدو که حراج شد! “

عموم کتابهایی که ناشران عرضه کرده بودند جدید نبوده و تجدید چاپ بودند . در واقع ناشران برای رونق دادن به کسب و کار خود متوسل به چاپ مجدد کتابهای سابق خود شده اند . خیلی ها معتقدند که این کار به دلیل اعمال سانسور و ممیزی کتاب در ایران هست و خود ناشران هم به صراحت و یا به اشاره این موضوع را تایید و تکرار کرده اند اما من در مجموع به چنین ادعایی اعتقاد ندارم . یا لااقل اینکه ممیزی و سخت گیری های حکومت را عامل اصلی رکود بازار نشر کتاب نمی دانم . من با بسیاری از ناشران و یا کارمندان آنها که در نمایشگاه کتاب تهران حضور داشتند مفصلا” صحبت کردم و متوجه شدم برخلاف تصور قبلی خودم – و احتمالا” خیلی های دیگر – گرفتن مجور برای کتابهای فرهنگی و سیاسی و تاریخی و اجتماعی و ادبی و علمی و دینی چندان هم سخت نیست و آنچه که باعث شده است تا در بسیاری از زمینه ها کتاب جدیدی منتشر نشود طمع کاری عموم ناشران است که نمی خواهند به هیچ نویسنده و مترجمی حق تالیف و ترجمه بدهند . در نتیجه ترجیح می دهند بجای بستن قرارداد های جدید و تحمل دشواری های کار چاپ و خرید کاغذ و درگیری شدن با چاپخانه و مصیبت تبلیغات و بازاریابی و فروش و پخش کتاب جدید خود ، همان کتابهای پرفروش و معروف قدیمی  - که بسیاری از مترجم های آنها ده ها سال پیش مرده اند! – را تجدید چاپ کرده و بی دغدغه و با خیایل آسوده بفروشند و سودش را ببرند .

در غرفه های بسیاری از ناشران ، برای اولین بار ، دیدم که آگهی خدمات نشر کتاب به در و دیوارشان آویزان کرده اند با این مضمون که اگر کتابی برای انتشار دارید – خصوصا” در زمینهء شعر و داستان – به ما بدهید تا برایتان منتشر کنیم . من اول تصور کردم که این ناشران واقعا” علاقمند به گسترش عرصهء شعر و ادب و نیز عاشق یاری کردن و کمک رساندن به شاعران و نویسندگان جوان هستند اما وقتی که با حضرات گفتگو کردم متوجه شدم که نخیر! ، این ناشران گرامی صرفا” بدنبال کاسبی و خالی کردن جیب شاعران و نویسندگان جوان و جویای نام هستند . به این ترتیب که می گفتند شما هرهذیان و پرت و پلایی که به عنوان شعر سروده اید و یا به عنوان داستان نوشته اید را به ما بدهید تا خودمان با طی کردن تمام مراحل لازم قانونی اش ، برایتان چاپ و منتشر کنیم . مزد کارشان هم به این قرار بود که هر صد صفحه شعر نو ( یعنی پنجاه برگ ، آنهم در قطع کوچک ) میشود دو میلیون تومان! نرخ داستان هم برای هر صد صفحه میشد سه میلیون تومان . من تصور می کنم اگر به بعضی از این ناشرانی که من دیدم مبلغ بیشتری پرداخت شود احتمالا” زحمت سرودن شعر و نوشتن داستان را هم خودشان می کشند! (مگر آگهی های علنی و فراوانی که در روزنامه و پشت شیشه های خدمات تایپ و تکثیر و ترجمه در زمینهء نوشتن پایان نامهء تحصیلی برای دانشجویان عزیزچسبانده اند کاری غیر از این است؟!)

موفق ترین ناشران حاضر در نمایشگاه کتاب تهران یا انتشارات بزرگ و ثروتمند و مشهوری مانند نشر نی بودند یا انتشارات های نیمه دولتی مانند موسسهء اطلاعات بودند و یا انتشارات وابسته به سازمانها و وزارت خانه ها و نهادهای دولتی . این قبیل انتشارات ها ، برخلاف عموم انتشارات فقیر و غیر دولتی ، با کتابهای فراوان و جدید شرکت کرده بودند و غرفه های پرزرق و برق و بزرگتری هم داشتند .

امسال بسیاری از غرفه های نمایشگاه کتاب تهران متعلق به دفاتر و موسسه ها و مراکز تحقیقاتی دینی و علوم مذهبی متعلق به علمای اعلام و حضرات آیات عظام ، و در واقع به نوعی ، مکانی جهت تبلیغ ایشان بودند . حضور طلبه های جوان – که بعضا” غرفه داری هم می کردند – در نمایشگاه چشمگیر بود . برخی از آقایان علما (مانند حجت السلام قرائتی) و آقایان سیاسی (مانند کریم ازغندی) بطور مجزا برای تبلیغ خود و فروش نوشته ها و نوارها و فیلمها و سی دی ها و دی وی دی های سخنرانی هایشان غرفه های اختصاصی اجاره کرده بودند .

برادران اهل سنت هم با غرفه ها و کتابهای مذهبی و منطقه ای خود و البته لباس های محلی شان در نمایشگاه تهران حضور داشتند . بعضی ها از بلوچستان آمده بودند و برخی های دیگر هم از کردستان . دیدن غرفه های کتابهای دینی شیعه و سنی در کنار هم و گفتگوی غرفه داران آنها و خندیدن و خوش و بش کردن هموطنان و علمای شیعه و سنی با یکدیگر با  واقعا” منظرهء زیبا و دلنشینی بود .

بسیاری از ناشران از شهرهای مختلف ایران آمده بودند . غرفه های زیادی را از ناشران مازندران و گیلان و آذربایجان و کردستان دیدم که بیشتر کتابهایی در حوزهء علایق جغرافیایی خود منتشر کرده بودند . تصور می کنم بزرگترین ناشر شهرستانی حاضر در نمایشگاه ، انتشارات نوید شیراز بود ، اگر البته شهرستانی محسوب شود .

در غرفهء بزرگ موسسه  کیهان مجموعه ای از مطالبی که روزنامه کیهان به عنوان کشف توطئه های مختلف سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، هنری ، علمی ، نظامی و غیره به شکل کتاب منتشر کرده است همراه با افشاگری های عجیب و غریبی که دربارهء نویسندگان و اهل قلم و سیاستمداران و روشنفکران ایرانی (از دویست سال پیش تاکنون) نوشته ، به ردیف در کنار هم چیده شده بودند . در واقع هیچ نویسنده و سیاستمداری و شاعر و روزنامه نگار و مورخ و پژوهشگرو فیلسوف و اندیشمندی نبوده است که روزنامهء کیهان  او را خائن و منحرف و فاسد و مزدور نخوانده باشد و درباره اش افشاگری نکرده باشد . گاهی که بعضی از این مطالب و نوشته های افشاگرانهء تاریخی روزنامه کیهان (که عموما”هیچ سندیت و ارزش و اعتبار تاریخی هم ندارند) را میخوانم و قدرت تخیل و نبوغ نویسندگان ناشناس شان در نوشتن و داستان نویسی را می بینم ، واقعا” متاسف میشوم و با خودم میگویم حیف از اینهمه توان و انرژی و امکانات و استعدادهایی که در یک چنین راهی و در نوشتن یک چنین مطالبی تلف میشوند .

غرفه دار و نمایندهء یکی از ناشران دینی خانمی با ظاهری کاملا” غیر دینی و با آرایشی غلیظ و عجیب و غریب  بود و متقابلا” غرفه دار و نمایندهء یکی از ناشرانی که کتابهای احمد شاملو و چند نویسندهء کمونیست دیگر را عرضه کرده بود با چنان حجاب کامل مذهبی نشسته بود و در برخورد با بازدیدکنندگان غرفه اش بقدری متدین و مقید به اخلاق و رفتار دینی بود که الله اکبر!

یک غرفه ای هم برپا شده بود تحت عنوان “اطلاع رسانی دربارهء سازمان منافقین” . هیچ کتاب و نوشته ای برای عرضه نداشت و جوانی که در آن نشسته بود صرفا” دربارهء فرقهء مسعود رجوی برای علاقمندان توضیحات لازم را  میداد . عکسهای زیادی هم از سران و اعضای این فرقه را به دیوار غرفه اش زده بود . اطلاعات خوبی دربارهء فرقهء نظامی – مذهبی رجوی داشت و خیلی هم با دقت و حوصله به سئوالات مردم جواب میداد . درباره محل اختفای مسعود رجوی پرسیدم ، گفت هنوز هم در عراق است . من تصور می کردم که در اردن باشد .

بیشتر کتابهای عرضه شده در نمایشگاه تهران یا کتابهای کلاسیک ادبی ایران و جهان (شامل شعر و داستان) بودند که دست کم پنجاه سال است در حال تجدید چاپ هستند ، یا کتابهای سرگرم کننده و بی اهمیتی مانند”  چگونه پولدار شویم؟ ، موفقیت در زندگی زناشویی ، به کودک خود بازی کردن بیاموزیم ، صد راه موفقیت در زندگی زناشویی ، چه کسی قورباغه را قورت داد (!) ، تقویت هوش ، آشپزی غذاهای فرانسوی ، تعبیر خواب ابن سیرین ، چگونه در یک ماه ده کیلو لاغر شویم؟ ، اس ام اس های عاشقانه ” و امثال اینها بودند ، یا کتابهای نفیس و دکوری و مناسب هدیه بودند (مانند دیوان نفیس حافظ و قرآن مجید نفیس و مجموعهء عکسهایی رنگی از مناظر دیدنی ایران) بودند ، و یا همان کتابهای آموزشی و کمک درسی که قبلا” ذکرش رفت .

بسیاری از ناشران تهرانی و شهرستانی – حالا یا به دلیل اندک بودن کتابهای منتشرشدهء خود و یا به دلیل نداشتن کارمند و غرفه دار ،  و بهرحال به دلیل صرفه جویی ، بطور شریکی غرفه گرفته بودند بطوری که یک نفر در غرفه مشترک سه یا چهار ناشر نشسته بود و کتابهای آنها را می فروخت . اسم ناشران ائتلافی را هم بالای این غرفه ها نوشته بودند .

فضای حاکم بر نمایشگاه و کتابهای عرضه شدهء در آن به شکل کاملا” محسوسی دینی و مذهبی و اسلامی بود . حالا یا نشر کتابهای دینی و تعداد ناشران مذهبی بیشتر شده است  یا اینکه  این کتابها و ناشران و موسسات مذهبی از قبل بوده اند و صرفا” به شرکت در نمایشگاه کتاب تهران راغب تر و طبیعتا” در آن فعالتر شده اند .

به نسبت حجم خریدی که بازدیدکنندگان نمایشگاه تهران در پانزده سال پیش داشتند و فروشی که ناشران می کردند و بازار گرمی که خودم به چشم دیده بودم ، امسال خرید و فروش کتاب هیچ رونقی نداشت . مردم با دست خالی در میان غرفه ها در رفت و آمد بودند و بجز چند انتشارات بزرگ و معروف – که البته بیشتر به کار نشر و در واقع تجدید چاپ کتابهای شعر و داستان های پرفروش اشتغال دارند – سایر غرفه ها خلوت بودند و کسی حتی نزدیک غرفه ها نمی رفت . یادم می آید پانزده سال پیش در محوطه نمایشگاه کتاب تهران جمعیت انبوهی از زن و مرد و هزاران دختر و پسر جوان با بغلهایی پر از کتاب در رفت و آمد بودند یا نشسته بودند و خستگی در می کردند ، اما امسال عموم بازدیدکنندگان با دست خالی قدم می زدند و با دست خالی هم نمایشگاه را ترک می کردند .

قیمت همهء کتابهای نمایشگاه بسیار گران بود . حتی کتابهایی که توسط ناشران و سازمانهای دولتی منتشر شده بودند هم گران بودند . برخلاف سالهای قدیم ، خیلی از دانشگاه های دولتی کمک های مالی به دانشجویان شان را قطع کرده اند و دیگر به آنها بن و کارت و کوپن خرید کتاب – که بخشی از رونق کار ناشران از آنها بود –  نمی دهند . قیمت کاغذ و چاپ و صحافی کتاب هم به شدت بالا رفته است .

بهای عموم کتابهای عرضه شده در نمایشگاه کتاب تهران نزدیک به نصف بهای کتاب در انگلستان و آمریکا بود و اگر وضعیت به همین منوال پیش برود قیمت کتاب در ایران همسطح با قیمت کتاب در کشورهای اروپایی و آمریکایی خواهد شد ، با این تفاوت که در آمد یک کارگر ایرانی یک چهارم یک کارگر انگلیسی است . در یک چنین وضعیتی قشر کم درآمد و علی الخصوص کارمند و کارگر و دانشجو بتدریج مطالعه را ترک خواهد کرد و این به زیان جامعه و مملکت است .

در محوطه های ورودی و خروجی مصلای تهران غرفه های بزرگ و زیادی مشغول فروش انواع و اقسام اغذیه و نوشیدنی بودند که البته کار خوبی هم می کردند ، اما در صحن مسجد هم چنین غرفه هایی را برپا کرده بودند که باعث تعجب من شد . تبدیل کردن صحن مسجد به همبرگر فروشی وطبخ خورش قیمه! و  تبلیغ سوسیس آلمانی و پخش زباله و قوطی نوشابه در کف آن صحنه ای بود که در هیچ کشور اسلامی ندیده بودم .

در گوشه ای از شبستان و داخل مسجد و جایی شبیه به یک پیاده رو دو صندلی و یک میکروفون و دو بلندگوی آمپلی فایر گذاشته بودند و یک نفر به عنوان پرسشگر و شخص مقابلش هم به عنوان میهمان و سخنران مشغول حرف زدن بودند اما هیچ مخاطبی نداشتند! درواقع هیچ جا و صندلی و جایگاهی برای شنوندگان یا علاقمندان به نشستن پای حرف آن بندگان خدا در نظر نگرفته بودند . بهرحال در یک راهروی شلوغ و پر هرج و مرج و مقابل درب حیاط شبستان – که مردم برای خرید و خوردن ساندویچ و  خورش قیمهء نسبتا” ارزان از آن سمت به بیرون هجوم می بردند ، آقایی که ظاهرا” مدیر یک سازمان مرتبط با بیماری های خاص بود مشغول حرف زدن بود و مردم هم  با بی تفاوتی از کنارشان می گذشتند . خیلی دلم به حال مجری و میهمان آن برنامه سوخت .

داخل سالن نمایشگاه – که در واقع شبستان مسجد و مصلای تهران بود – هزاران نفر سرگردان بودند وهرکسی دنبال چیزی و جایی می گشت و کسی هم نبود تا راهنمایی شان کند اما در خارج از فضای غرفه ها و آنسوی محوطهء بیرونی نمایشگاه و در یک جای دور و پرتی ، قریب به سی دختر جوان – به ردیف و در کنار هم و کاملا” بیکار! – نشسته بودند و بالای سرشان هم نوشته بود “اطلاعات نمایشگاه و راهنمایی بازدید کنندگان محترم” .

مصلای تهران – و طبیعتا” نمایشگاه کتاب تهران – مشکل دستشویی دارد به گونه ای که برای رسیدن به دستشویی باید صدها متر را پیاده رفت و به مصلا برگشت . من واقعا” در شگفتم از حجم عقل و شعور طراح و معمار این بنا که این نکتهء بدیهی را نمی دانسته و نمی فهمیده است که طهارت و دست نماز گرفتن بخشی از فریضهء نماز است و نمازگزار باید به آب و وضوخانه ودستشویی دسترسی نزدیک و فوری داشته باشد . من تصور می کنم این معمار و طراح  ابله این سوال به ذهنش خطور نکرده است که فی المثل یک پیرمرد یا پیرزن لنگان و یا یک معلول چگونه می تواند اینهمه راه را از شبستان مسجد برای رسیدن به دستشویی یا وضوخانه برود و برگردد؟ برگزار کنندگان نمایشگاه هم هیچ کاری برای حل این مشکل نکرده بودند و بازدیدکنندگان باید مسیری طولانی را برای رسیدن به دستشویی بروند و بر گردند .

برگزار کنندگان نمایشگاه تهران برای رفاه حال بازدیدکنندگان این نمایشگاه هیچ خدمات خاصی ارائه نکرده بودند . یا کرده بودند و من ندیدم . حتی دریغ از نصب یک شیر آب و فراهم کردن آب نوشیدن برای مردم .

چند پسر و دختر نوجوان که ظاهرا”دانشجوی سال اول پرستاری بودند و روپوش سفید هم پوشیده بودند ، بطور مجانی فشارخون مردم را می گرفتند . ملت هم سرپا و زیر آفتاب و با لبی تشنه و شکمی گرسنه صف کشیده بودند جهت امتحان فشارخون . و طبیعی هم بود که وقتی نوبت شان میشد فشارخونشان یا بالا بود و یا پایین  . بعضی ها به این نوجوان ها سوابق بیماری شان را هم شرح میدادند و التماس معالجه داشتند . من تصور می کنم که این بیچارگان آن دانشجویان را با پزشکان متخصص عوضی گرفته بودند .

برخلاف نمایشگاه هایی که در سالهای قبل در ایران دیده بودم – و بویژه برخلاف نمایشگاه کتاب تهران که پانزده سال پیش از آن بازدید کرده بودم – اثری از کاغذها و بروشورهای مختلف و مجلات رنگارنگ مجانی و آگهی های پر زرق و برق و هدایای تبلیغاتی و کیسه ها و سبدهای کاغذی و پلاستیکی و کلاسورها و تقویم ها و جاکلیدی ها و خودکارهای تبلیغاتی و امثال اینها که معمولا” کف نمایشگاه مملو از آنها میشد یا در دست بازدیدکننده ها دیده میشدند ،  نبود . کاغذ گران شده  و ناشران هم فقیر شده اند و برای شرکتهای مختلف هم این قبیل تبلیغات پرهزینه دیگر مقرون به صرفه نیست.

بسیاری از ناشران کتابهایی درباره “چه گوارا” را منتشر یا تجدید چاپ کرده بودند و از دیگر کتابهایشان پیدا بود که هیچ اعتقادی به تفکرات و ایدئولوژی چپ – و کلا” هر عقیده و مرام مسلک دیگری – ندارند و چه گوارا برای آنها صرفا” بازار و دکانی هست جهت پول درآورن . البته به تصور من ، دخترها و پسرهایی که کتابها و پوسترهای چه گوارا را می خریدند هم اهل تفکر و اعتقادات و مرام و مسلکهای چپ نبودند و اصلا” فرق بین چه گوارا و نوشابهء گوارا را نمی دانند و نمی فهمند . این چه گوارا بازی ها صرفا” یک نوع ژست و کلاس است و بس . مرحوم ارنستو چه گوارا اولین رییس دادگاه انقلاب کوبا بود و بقدری انسانهای بی گناه و روشنفکران میهن پرست و آزادیخواه کوبا را کشت که روی هرچه موجود بی رحم و سنگدل و جنایتکار را سفید کرد . حالا فرزندان همین دژخیم را می آورند و در دانشگاه تهران میهمان می کنند و اسم و رسمش را هم در چهار سوق نمایشگاه تهران به در و دیوار آویزان کرده اند .

کسادی بازار نشر کتاب و بی پولی ناشران باعث شده است تا انتشارات های مختلف کار خود و زمینهء کتابهای خود را متنوع کنند تا ورشکست نشوند . به این شکل که ناشری که تا پیش از این صرفا” در زمینهء نشر کتابهای عمیق علمی و تاریخی کار می کرد ، حالا نشر و انتشار کتابهای تعبیر خواب و سرگرمی و مطالب زرد و بی معنی و عامه پسند را هم در پیش گرفته است . برای مثال ابتدا  دیدن کتابهایی مانند “تاریخ روابط اجتماعی ایران” در کنار کتابهایی مانند” آشپزی با ماکرویو” و نیز ” تضاد نظام سرمایه داری با سوسیالیسم” در کنار ” جوک های کوتاه و بامزه” برایم عجیب بود ولی بعد با دیدن چند غرفه ، برایم عادی شد .

یکی از دکانهای دونبشی که ناشران زده بودند و ظاهرا” پول خوبی را هم از این طریق به جیب می زنند ، انتشار نوشته های نویسندگان معروفی مانند شریعتی و شعرهای شاعرانی مانند سهراب سپهری  (و تماما” بدون مجوز خانواده های آنها) بود . البته منظورم از نوشته های شریعتی همان “کویریات” و مطالب احساسی و عاشقانه و ادبی وی هست ، نه آن مطالبی که ما در ایام جوانی و خریت مان از او میخواندیم .

بازار نشر کتابهای باستانگرایی و دروغ ها و مهملات و مزخرفات و خرافات تاریخی و مطالب عجیب و غریبی مانند وصیت نامهء کوروش کبیر ، اندرزهای کوروش کبیر ، استراتژی های کورورش کبیر! ، فرمان های کوروش کبیر ، خاطرات کوروش کبیر! ، دیدگاه های اجتماعی و سیاسی کوروش کبیر! ، و غیره نیز داغ بود .

همسر مرحوم دکتر علی شریعتی (خانم پوران شریعت رضوی) موسسه ای فرهنگی تاسیس کرده است بنام “بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی” که کار اصلی اش تهیه و چاپ و انتشار و فروش عکسها و نوشته های دکتر شریعتی ست . این بنیاد غرفه ای را هم در نمایشگاه کتاب تهران زده است که نسبتا” رونق هم داشت و چهار خانم و یک پسر نوجوان در آن مشغول فروش کارهایشان بودند . من هم بنا به مهر و الفت شخصی ام به شریعتی مقابل غرفه شان ایستادم و محو تماشای کارشان بودم که یک جوان بدبخت و از همه جا بی خبر (که ظاهرا” اصلا” نمی دانست دکتر علی شریعتی کی هست!) آمد و خیلی جدی به آن خانمها گفت ببخشید ، شما کتاب اس ام اس های دکتر شریعتی را هم دارید؟! . خانمی که مسن تر بود جواب داد منظورتان چی هست؟ آن جوان هم خیلی صادقانه گفت همان حرف های خنده دار شریعتی و جوک هایی که می گویند حرف های شریعتی هست و مردم جهت خنده و شوخی برای هم اس ام اس می کنند!

در نمایشگاه کتاب تهران هیچ اثری از اسم و آثار شاعران و نویسندگانی که دربارهء آنها حساسیت وجود دارد ، وجود نداشت . برای مثال هرچه گشتم هیچ کتابی از سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد و مسعود بهنود و دیگر نویسندگان که در سالهای اخیر نشر آثارشان با مشکل مواجه شده است یا به خارج از کشور رفته اند  ندیدم . شاید هم بوده و من ندیدم .

خیریه ها و بعضی انجمن های اجتماعی و مذهبی و فرهنگی هم در نمایشگاه کتاب تهران شرکت کرده بودند . با بچه های “انجمن دفاع از حقوق کودکان کار و خیابان” در زمینهء کارشان گفتگو کردم . برایم خیلی عجیب بود که با معیارهای ممالکی مانند آلمان و انگلستان به جامعهء ایران نگاه می کردند . هرچه برایشان تفاوت های ایران و اروپا و دیدگاه یک ایرانی و یک مثلا” انگلیسی را توضیح میدادم باز حرف خودشان را میزدند .

در غرفهء بزرگ و زیبای یکی از ناشرانی که در زمینه آثار هنری و موسیقی فعالیت دارد قریب به ده نفر کارمند و غرفه دار با حدود ده نفر دیگر از رفقا و مهمانان شان نشسته بودند که تماما” سر و وضع عجیب و غریبی داشتند و همین شکل و شمایل شان غرفه شان را جالب و بامزه کرده بود . مردهایی با ریش های انبوه و گیس های بلند درویشی ، سبیل هایی پیچی خورده و تابیده به سبک نقاشان اروپا  ، کلاه های فلاسفهء قرن هجدهم ، لباس هایی به سبک راهبان هندو ، و ادا و اطوارهایی هنرمندانه همراه با پخش صدای تار و سنتور این غرفه را خیلی دیدنی کرده بودند .

و اما بخش خارجی نمایشگاه کتاب تهران :

تا آنجایی که یادم می آید نمایشگاه کتاب تهران بین المللی بود . یعنی شرکت های انتشاراتی خارجی از کشورهای مختلف و با انبوهی از کتابهای جدید خود و نمایندگان و کارمندان  خارجی شان در این نمایشگاه شرکت می کردند و با طرح ها و تبلیغاتی ابتکاری و اختصاصی ، رونق و زیبایی و اهمیت و پرستیژ خاصی به این نمایشگاه می داند ، بخصوص ناشران انگلستان و آلمان و آمریکا .  اما امسال از بخش خارجی نمایشگاه خبر چندانی نبود . در واقع نمایشگاه تهران امسال – نسبت به آنچه که من در پانزده سال پیش دیده بودم – اساسا” بخش خارجی و شرکت کنندهء خارجی نداشت . بعد از پرس و جوی فراون ، بالاخره متوجه شدم که در بیرون از مصلای تهران و آنسوی خیابان – که کسی هم اطلاع چندانی از وجودش نداشت! – محوطه ای هست که در آن غرفه های بخش خارجی نمایشگاه برپا شده اند . با مشقت زیاد رفتم و آنجا را دیدم . یک سالنی بود که ظاهرا” تعدادی از کتابفروشی های تهران (که کتاب خارجی می فروشند) کتابهای خارجی (و عمدتا” بسیار کهنه و قدیمی و بعضا” پوسیده و چاپ 1978 میلادی!) خود را برای فروش در آن عرضه کرده بودند ، و یکی دو تابلو را هم دیدم که تصور می کنم نمایندگان ایرانی یکی دو ناشر خارجی بودند . یک سالنی هم بود که برخی از سفارت خانه های خارجی (مانند سفارت خانه های کویت ، مکزیک ، عمان ، کره جنوبی ، سوریه ، ژاپن ، ونزوئلا و لبنان) جهت تبلیغ مملکت خود در آن غرفه زده بودند و غالبا” کارمندان اخمو و بداخلاق و خستهء ایرانی شان در آن نشسته بودند . اساسا” بجز سفارت کویت (که نمایشگاه را جدی گرفته بود وقریب به یکصد جلد کتاب جدید را در آن عرضه کرده بود) سایر سفارت خانه ها هیچ کتاب و نشریه ای را حتی جهت نمایش هم عرضه نکرده بودند و به چسباندن چند عکس به دیوارشان اکتفا کرده بودند.

بامزه ترین غرفهء خارجی نمایشگاه کتاب تهران غرفهء کتابخانهء ملی قزاقستان بود . در این غرفه صرفا” چند جلد کتاب در وصف رییس جمهور قزاقستان ، چند جزوه در مدح رییس جمهور قزاقستان و چند عکس و تمثال از روی ماه رییس جمهور قزاقستان را به در و دیوار آویزان کرده بودند و یک آقایی هم چنان خشک و جدی در غرفه ایستاده بود که لابد توقع داشت بازدیدکنندگان نمایشگاه در مقابل عظمت حضرت رییس جمهور قزاقستان تعظیم کنند!

یک بخش از محل انتشارات خارجی مختص ناشران افغانی بود که با یک شور و شوق خاصی در نمایشگاه کتاب تهران شرکت کرده بودند اما تقریبا” هیچ بازدید کننده ای نداشتند . من واقعا” نمی دانم چرا مسئولین نمایشگاه کتاب تهران افغان های فارسی زبان و کتابهای فارسی آنها را به شمول کشورهایی مانند کره جنوبی و ژاپن ، خارجی محسوب کرده و به خیابانی در آنسوی نمایشگاه تهران و در جایی پرت و خلوت و بی بازدیدکننده فرستاده بودند؟ وقتی از غرفه داری های افغانی درباره کتابها و وضعیت نشر و کتابخوانی در ولایات مختلف افغانستان صحبت سئوال می کردم ، از اینکه می دیدند یک ایرانی تا این حد به کارشان و حضورشان توجه نشان  میدهد ، خوشحال میشدند و ابراز تشکر و محبت بسیار می کردند تا جایی که از منزوی بودن و غریبه تصور کردن و جا دادنشان در بخش غرفه های خارجی نمایشگاه تهران بسیار احساس خجالت زدگی و شرمساری کردم .

جای کشورهایی مانند تاجیکستان ، آذربایجان ، عراق (هم عربی و هم کردی اش) و نیز ارمنستان که با مردم ما نسبت خویشاوندی وهمزبانی و پیوندهای عمیق فرهنگی دارند ، در نمایشگاه کتاب تهران بسیار خالی بود . یکی دو سال پیش که امام علی رحمان (رییس جمهور تاجیکستان) به بازدید نمایشگاه کتاب تهران آمده بود با استقبالی سرد و رفتاری نامناسب  که در شان ما و ایشان نبود روبرو شده بود و با تلخ کامی و دلخوری بسیار از همان راهی که آمده بود برگشته بود . تصور می کنم دستکم غیبت تاجیکستان می تواند ریشه در یک چنین سوء تفاهمات دیپلماتیک و سیاسی داشته باشد . من خاطرهء بسیار خوشی از دیدار غرفهء تاجیکستان در پانزده سال پیش داشتم .

همزمان با دیدارم از بخش بسیار خلوت انتشارات افغانی ، سفیر افغانستان هم با سه نفر همراه افغانی (و ظاهرا” بطور سرزده) وارد این بخش شد و با ناشران حاضر در آنجا به گرمی و با صمیمیت به گفتگو پرداخت. اول اینکه مرد بسیار پخته و شریفی به نظر می آمد وخوشحال شدم که یک چنین دیپلمات هایی در وزارت خارجهء افغانستان هم وجود دارند ، و دوم اینکه وقتی دیدم هیچ یک از مسئولین نمایشگاه کتاب تهران او را میزبانی و همراهی نمیکنند بسیار متعجب و متاسف شدم . یادم می آید حدود ده سال پیش در شهر منچستر انگلستان نمایشگاهی فرهنگی برگزار شده بود و سفیر عربستان سعودی هم جهت بازدیدش آمد . مسئولین نمایشگاه به محض آنکه متوجه حضورش شدند به گرمی از او استقبال کردند و یک نفر به عنوان میزبان و راهنما همراهش شد و وقتی داشت نمایشگاه را ترک می کرد نیز چند هدیهء با ارزش به او دادند .  این احترام گذاشتن ها جدای از آنکه بخشی از عرف دیپلماتیک و بیانگر مهمان نوازی میزبان هستند ، باعث میشوند تا رابطهء فرهنگی دو کشور نیز مستحکم تر شوند . من واقعا” نمی دانم چرا مسئولین نمایشگاه کتاب تهران یک چنین بدیهیات و نکات عادی و ساده ای  را نمی دانند و چرا ماجرای قهر و دلخوری رییس جمهور تاجیکستان برایشان تجربه نمی شود؟

یک آقای جوان با ظاهری آراسته اما حال و روزی  پریشان وارد غرفهء سفارت مکزیک شده بود و با صدای بلند به خانمی ایرانی که غرفه دار آنجا بود می گفت که خانم! من آدم با استعدادی هستم اما اینجا دارم حرام میشوم .. اگر بخواهم به مکزیک بروم چه باید کنم؟ ..  بگو چگونه میشود به مکزیک رفت؟! . چند دقیقه بعد که از مقابل غرفهء سفارت ژاپن رد میشدم همان جوان را دیدم که با یک حال و روز خراب تر و احوالی پریشان تر بر سر دخترکی ژاپنی – ایرانی (که غرفه دار آنجا بود) داد میزد : من میخواهم از ایران بروم ..  چگونه میشود به ژاپن رفت؟! ..

  • 6 May 13
  • عبداللطیف عبادی
  • جامعه

فردوسی

برخلاف خیلی ها که از کارهای بدی که در گذشته اند انجام داده اند پشیمانند ، من از کارهای خوبی که در گذشته در حق خیلی ها کرده ام پشیمانم . من واقعا” از تمام خوبی ها و کمک ها ودوستی ها و محبت ها و نیکی ها و حمایت ها و همراهی ها و راهنمایی ها و همدلی ها و همنشینی ها و همدردی ها و بخشش ها و گذشت هایی که در حق خیلی ها کردم بسیار پشیمانم . این سخن سعدی که تو نیکی میکن و در دجله انداز ، در همهء زمینه ها صدق نمی کند . خوبی کردن های من در حق کسانی که لیاقت خوبی را نداشتند و بعدها معلوم شد که انسانهای بسیار بدی بودند ، اشتباه بود . فردوسی می گوید : سر ناکسان را برافراشتن – وزایشان امید بهی داشتن ، سر رشتهء خویش گم کردن است – به جیب اندرون مار پروردن است ..